تبليغاتX
bad literature

bad literature

آرتو، شاعر تاریک

 

در هفته ی پایانی زندگی اش، آنتونن آرتو در نامه ای شاعرانه با نا امیدی به پ.توونن می نویسد:  ـ

 

«... من بسیار غمناک و بی امیدم

بدنم همواره جریح می شود، خصوصاً احساس می کنم که مردم

از برنامه ی رادیویی من نا امید شده اند. ـ

...

من خودم را از همین حالا منحصراً

وقف تئاتر می کنم

همچنانکه آبستن آنم، ـ

تئاتری از خون، ـ

تئاتری که در هر اجرا به جوش خواهد آورد

چیزی را

در بدنِ

اجرا کننده و نیز تماشاگر نمایش، ـ

ولی عملاً

بازیگر اجرا نمی کند، ـ

او خلق می کند.

تئاتر در حقیقت تکوین خلقت است: ـ

اتفاق خواهد افتاد. ـ

این بعد از ظهر تصویری در ذهنم داشتم، من آنهایی را دیم که از پس من خواهند آمد  و آنهایی را که هنوز یک بدن کامل را دارا نیستند آنهایی که مثل خوک در شب پیش در رستوران به وفور خوردند. کسانی وجود دارند که می خورند و می خورند و دیگرانی هستند، مثل من، که نمی توانند بدون بیرون ریختن بخورند.» ـ

 

1

آرتو در این نامه به تأثیری اشاره می کند که تئاتر مد نظرش هم بازیگر و هم تماشاگر را متأثر می سازد. یا به تعبیر خود او چیزی را در بدن آن دو به جوش می آورد. این تأثیر را باید در نگاه آرتو به تئاتر جست و ترم «شقاوت» را طبق تعریف او باز تعریف کرد. او تئاتر غرب را متهم ساخت به اینکه در فرسودگی انسان، مفهوم هستی، زندگی و جایگاه فی نفسه ی خود را به تباهی کشانده است. نقطه ی مقابل، و آنچه به عکس جایگاه جادویی تئاتر، خاستگاه زبان بدوی و ریشه ای، فضای شاعرانه و تحریک زندگی است را وی در تئاتر شرقی یافت. در تئاتر بالی. او در پی رویایی بود کابوس وار، که از یک سو تماشاگر را به زندگی (طبق تعریف خود آرتو) معطوف می ساخت و از سوی دیگر آنچه او در فرسودگی از دست داده بود را بیدار می کرد. تشبیهات و استعاراتی که او در توصیف تئاتر شقاوت به کار می گیرد (کیمیاگری، طاعون، متافیزیک، جادو و...) نشان از این امر دارد که آرتو قصد بر آن داشت که مفهوم جادویی تئاتر و معنویت آن را به کالبدش باز گرداند. اما او نمی توانست این معنویت و جادو را با مفهوم کلاسیک تئاتر دوباره احیا کند؛ از سوی دیگر او سوررئالیسم را هم در این امر عاجز می دانست، سوررئالیسم که در واقع جادو را غیر واقعی کرده و از واقعیت آن چنان روی برگردانده بود که داعیه اش از فراتر رفتن از واقعیت به غیر واقعی شدن تقلیل یافت. شاید این نقطه را باید نقطه ی گسست آرتو از سوررئالیست ها دانست، چرا که آرتو در پی واقعیت تعین یافته ی خودش بود؛ و برای نیل به آن از واقعیت فرا تر می رفت. تئاتر باید به رویایی بدل می شد تا تماشاگر را از خواب بیدار کند. رویایی نه شیرین و نه الزاماً کابوس گونه.  می توان گفت سوررئالیسم در پی یک مرز بندی بود، آنطور که باتای ادعا می کند، میان بشریت و حیوانیت محض، یا به بیان دیگر نفی هر چیزی غیر از خود. آنها عناصر و اصل های حیوانی را رام کرده تا همچون یک ابزار بکار گیرند، و جادو را به یک اصل ایده آل فرهنگی تقلیل داده بودند. حال آنکه تلاش آرتو بازگرداندن این اصول حیوانی به بدن بود. اصل های حیوانی که سوررئالیسم به مثابه ی یک کالت فرهنگی بیان می کرد، به شدت حیوانیت زدایی شده بودند؛ اصل هایی نظیر خشونت، تندی، نابهنگامی، غریزه و ... . این اصل ها شمایی بدوی دارد و در بدویت انسان مشهود است، یعنی در نقطه ای که می توان مرز انسان و حیوان را بسیار کمرنگ به حساب آورد. تلاش سوررئالیست ها بر این بود که وجهی متمدنانه و استتیکی به این اصل ها بدهند، ولی آرتو، بر خلاف آنها، این اصل ها را به حیوانی ترین و بدوی ترین شکل مد نظر داشت. تئاتر شقاوت خودش را به عنوان یک دیگری  در مقابل تئاتر غرب قرار می داد، در حالیکه، سوررئالیسم به سیاق تئاتر رایج آن روزها، هر گونه ضدیتی را پس می زد. شاید چرخش آرتو از تئاتر آلفرد ژاری به تئاتر شقاوت را بتوان اثباتی بر این مدعا دانست. چرخشی که البته نباید از آن به عنوان یک حرکت 360 درجه سخن گفت؛ بلکه باید اذعان کرد تئاتر آلفرد ژاری که آرتو با کسانی چون ویتراک در آن حضور داشتند مسیری حدوداً مشابه داشت با آنچه تئاتر شقاوت بیان می کرد و این چرخش های ذهنی آرتو بود که میان آن دو گسست ایجاد می کرد. برای آرتو ایده ی تئاتر آلفرد ژاری هرگز تماماً وقوع نیافت چراکه مسئله ی آرتو چیزی متفاوت از سوررئالیته ی آلفرد ژاری بود – تئاتری که می توان گفت به هر صورت در راستای سنت تئاتر غربی قرار می گرفت -، آنچه آرتو پیش کشید یک ضدیت بود که سوررئالیسم برتونی با رویکرد نفی گرایانه ای که به ضدیت ها داشت، نمی توانست آن را بپذیرد. می توان گفت، او در دل ترم شقاوت دیگر بار آن اصول حیوانی رام نشده را آزاد ساخت. ـ

شقاوت به زعم آرتو یک مفهوم گنوسی است و نه الزاماً یک عمل سادیستیک و ستمگرانه. نمی شود رنجی را که بازیگر و تماشاگر در روی یک صحنه ی آرتویی متحمل می شوند نادیده انگاشت، اما باید دانست خشونت بر آمده از این نمایش نقطه ی عطف به زندگی است، و به زعم آرتو این زندگی است که با مرگ توأم است. آرتو زندگی و شقاوت را یکی می پندارد و آن دو را در تقابل با مرگ می گذارد. اینهمانی نهفته در شقاوت و زندگی رنج کشیدن را هم توجیه و هم باز تعریف می کند. رنج کشیدن برسازنده ی یک دیالکتیک است، در شقاوت آرتو فرد رنجور از رنج فراتر می رود و نه تنها رنج کشیدن خود را به نمایش می گذارد بل که خود امر رنج آور را هم آشکار می سازد. این به واقع همان چیزی است که نه تنها در تئاتری که آرتو با آن مخالفت می کند مکتوم مانده بل که در زندگی هم از دست رفته است. بدیو در تزهایش به این نکته اشاره می کند که رنج کشیدن را دیگر دغدغه ی تئاتر امروز نمی داند و ادعا می کند باید خواهان تئاتر ظرفیت باشیم تا تئاتر عجز. باید اینجا رنج کشیدن از روی شقاوت را با رنج کشیدن از امر تراژیک متمایز کنیم، چرا که شقاوت از تراژدی فراتر می رود و بدن را ورای یک هامارتیای متنیت یافته به زندگی معطوف و محکوم می سازد. تئاتری که آرتو در پی آن بود، صحنه ای بود که رنج از روی شقاوت را به اشتراک می گذاشت و در عرصه ی نمایش همگانی می کرد. ـ

اما زمینه ی این تأثیر و نمایشگر آن بدن بازیگر است. آرتو در پی کنار گذاشتن شعر بود و از سوی دیگر می دانست که باید تئاتر را به شعر نزدیک کند. او به بازیگر عنوان خالق می دهد و مدعی است که او باید به نوشتار بدل شود، نه به یک نوشتار معمول، توصیفی که خود او به دست می دهد نوشتار و خطوط هیروگلیف است یعنی آنچه او در حرکات رقصنده های بالیایی دیده بود. به زعم آرتو بدن فی نفسه قادر است به نوشتار بدل شود و حرکات اندام بازیگر در فضا نقش کلمات را در شعر دارند و چه بسا افزون تر از آن. آرتو نوشتار را بر خلاف جهت زندگی و کلام را همسو با آن می پنداشت و در پی احیا و به کار بستن آن بود ولی هرگز نمی خواست که به واسطه ی کلام به ورطه ی کلمه بیفتد. صحنه ی نمایش آرتو، توأم با جزئیات پیشنهادی اش و تمام اغراق هایش در صحنه پردازی ها و لباس ها عرصه و یا به تعبیری فضای شعر است. او بیش از همه میزانسن را ارجح می دانست. به زعم آرتو متن ها چه شاهکار و چه عادی باید کنار گذاشته می شدند. تئاتر غرب به زعم او به دام اعتیاد توصیف ها و روایت های داستانی گرفتار بود و مدعی شد تماشاگران این نوع تئاتر بقالها و دستور نویس ها هستند. بی اعتمادی آرتو به متن های نمایشی تئاتر او را یک تئاتر غیر داستانی ساخت. از این رو او را می توان تا حدودی با گرترود استاین قرین دانست. اما تصور هیچکدام از این دو یک سان نبود. بیهوده است، تلاش برای یافتن نمونه هایی مشابه آرتو در تاریخ تئاتر غرب. نام بردن کسانی چون آپیا و میر هولد، که هر یک خواهان این بودند که از فضای صرفاً متن باور تئاتر غرب فراتر روند نیز تنها، ثمره ی این ترس تاریخی است که یک انسان را نباید هرگز تنها در نظر گرفت و تنها شناسایی (و حتا تصدیق) کرد، و از همین رو است که شاید کسی چون فوکو از آرتو به مثابه ی شکافی در تاریخ و دانش یاد می کند. آرتو را باید یک «پیامبر» دانست، پیامبری که به تعبیر پیتر بروک «فریاد خود را در بیابان بر آورد»، آرتو پیام آور شقاوت بود، پیام آور تئاتری که تجلی امیال از دست رفته ی انسان ها است، رنگ گرفتن خون، تجلی معنویت بدوی و جادویی زندگی و در عین حال روشنگرانه و هوشیارانه. ـ

میراث آرتو، نه تئاتر او است و نه بیانیه ی انجیل گونه اش. میراث او جنون است، و به واسطه ی همین جنون است که باید او را باز شناخت. سوزان سونتاگ معتقد است، می شود از آرتو الهام گرفت، می شود با او نابود شد، اما نمی شود او را به کار بست. این گفته ی سونتاگ را شاید بتوان به منزله ی سرنوشت و سرگذشت افرادی دانست که راه آرتو را در تئاتر معاصر ادامه دادند. هپنینگ، رقص مدرن، هنر اجرا، جان کیج، بروک، گروتفسکی، سیرک جادویی و بسیاری دیگر، از نام هایی هستند که وقتی مسیر و تأثیر تئاتر شقاوت در معرض پرسش قرار می گیرد بلافاصله به ذهن خطور می کنند. آنها، در مجموع، هر کدام به نحوی مسیر آرتو را پیش گرفتند، اشکال و ایده های آن ها را شاید بتوان ناشی از تصور و مفهوم آرتویی بدن دانست و همینطور امتناع آنها از تن دادن به یک «روایت داستانی» کلی  که در جایگاه برسازنده ی کلیت اثر تئاتری قرار می گیرد، ناشی از بی اعتمادی او نسبت به متن نمایشی. در این شیوه های تئاتری ایده ی اجرایی محوریت می یابد و در نقطه ی مقابل یک امر ایده آل قرار می گیرد که متن نمایشی غیر ایده محور، متضمن آن است. ـ

 

2

 آرتو در نامه اش به توونن، نا امیدانه می خواهد خودش را صرف تئاتر کند. صرف تئاتری از خون. با این حال این قربانی کردن خود با مرگش محقق نشد. از همین رو می توان گفت آرتو ناتمام ماند و یا به تعبیر دیگر تئاتر آرتو ناتمام ماند، چراکه آرتوی نا امید دیگر نتوانست خودش را قربانی آن کند؛ و این پایان نیافتن، ویژگی جنون است. ـ

در انتهای این نامه، آرتو از رویای خودش سخن می گوید: « این بعد از ظهر تصویری در ذهنم داشتم، من آنهایی را دیم که از پس من خواهند آمد  و آنهایی را که هنوز یک بدن کامل را دارا نیستند آنهایی که مثل خوک در شب پیش در رستوران به وفور خوردند. کسانی وجود دارند که می خورند و می خورند و دیگرانی هستند، مثل من، که نمی توانند بدون بیرون ریختن بخورند.» . . . خوردن، وجه تمایز گذار یک ذهنیت آرتویی و غیر آرتویی است. همانطور که در متن نمایشی «پایان حکم خدا» نیز آرتو با تأکید فراوان از خوردن حرف می زند. مسئله بر سر زیاد خوردن و یا شکم بارگی نیست، مسئله بر سر دفع است. آرتو در متن نمایش رادیویی خود این دفع را به منزله «بودن» و حضور قلمداد می کند. با مقایسه ی حالت و توصیف تئاتر آرتو می توان نسبت این حالت گوارش را با اذهان مردم تشریح کرد، از این رو که تئاتر به کلی به منزله ی یک شکم (بدون سر) است که تنها میل به بلعیدن دارد، و آنچه بلعیده می شود فقط در چارچوب همین شکم قابل اجرا است- حتا در واقع می توان گفت تئاتر تماشاگران خود را هم می بلعد، برای مثال معماری سالن های تئاتری دوره ی الیزابتین را به یاد بیاورید که چگونه همه ی تماشاگران را در یک مکان بسته در خود محصور می کرد. ـ

هر چند که خوردن یکی از اصلی ترین و ضروری ترین اعمال در زندگی است اما در تقابل سر/شکم، تمام کژفهمی ها و عادت های غیر زنده نیز ناشی از شکم است. اما دفع یا به تعبیر آرتو بیرون ریختن آنچه خورده شده، درک مازاد خوردن و آشکار کردن خصوصیت سیری ناپذیر شکم می باشد. این خصوصیت را نه در بدن انسان، بل که در پیکره ی نظام مند تئاتر در نظر بگیرید. طبق همین پیکره، از دیگر سو، خوردن، یا همان حیاتی ترین عمل زندگی، عامل تعین بخش موجود زنده است. اما به زعم آرتو، بیرون ریختن و دفع آن است که عامل هستی بخش انسان، به عنوان موجود زنده دانسته می شود. آرتو می گوید، آنهایی که صرفاً و مستمراً می خورند هنوز از داشتن یک بدن کامل عاجزند. شاید تلاش دیوانه وار و گروتسک آنها در مدام خوردن تلاش برای پر کردن بدن شان باشد. ** گذشته از این ها، همانطور که گفته شد، آرتو با بیرون ریختن، نه تنها می خورد، بلکه به مازاد آنچه می خورد هم دست می یابد. از همین رو شاید بتوان او را به آن جنگجویی شبیه دانست که پس از به قتل رساندن یک انسان شروع به مکیدن خونش می کند، تا دیوانه نشود. ـ

 

 

 

پی نوشت: ـ

** نباید از نظر دور داشت که بدن کامل از بدنی بدون اندام نتیجه می شود. ـ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 11:34  توسط سروش سمیعی  | 

بخشی از ارزش استفاده مصرفی: فلسفه، مذهب و شعر در رابطه با ناهمگنی: ژرژ باتای

 

 

6 توجه فلسفه در واقعیتی سکنی می گزیند که، در تضاد با علم یا حس عمومی، بایستی به شکلی پوزیتیو با تولیدات زائد مالکیت عقلانی مواجه شود. با این حال، مواجهه با این تولیدات زائد تنها در اشکال انتزاعی تمامیت (هیچ بودگی، بی انتهایی، امر مطلق) اتفاق می افتد، در این صورت به خودی خود نمی تواند یک محتوای پوزیتیو را به دست دهد؛ از این رو، آزادانه می تواند در احتکارهایی! پیش رود که کم و بیش یک هدف را دنبال می کنند، همه ی چیزهای مطرح شده، همانندسازی بسنده ی یک جهان بی پایان با جهانی متناهی، یک جهان (نومنال) درک ناشدنی با جهان (فنومنال) درک شده.

تنها یک بسط عقلانی در یک فرم مذهبی می تواند، در دوره های گسترش خودگردانش، تولیدات زائد اندیشه ی تملکی را به مثابه ی ابژه ی قطعاً ناهمگن (قدسی) احتکار مطرح کند. اما، عموماً آدمی بایستی واقعیتی را که مذاهب درباره ی یک جدا شدگی عمیق درون قلمرو قدسی به دست می دهند و آن را به یک جهان برتر (آسمانی و یزدانی) و یک جهان پست (شیطانی، جهان پوسیدگی و تجزیه) تقسیم می کنند، به شمار آورد؛ در حال حاضر، یک چنین تقسیم بندی یی لزوماً به یک همگنیت پیشرونده قلمروی برتر هدایت می شود (تنها قلمروی پست با تمام تلاشش در برابر مالکیت مقاومت می کند). خدا سریعاً و تقریباً به شکلی کامل صورت های دهشتناک خود، نمودش را به مثابه ی یک لاشه ی در حال تجزیه، از دست می دهد، بدین منظور که، در صحنه ی نهایی تنزل، به نشانه ی ساده (پدرانه) ی همگنیت جهان بدل شود.

7 در عمل، آدمی بایستی بواسطه ی مذهب درک شده باشد و نه واقعیتی که به نیاز فرافکنی (اخراج یا دفع) نامحدود طبیعت انسانی پاسخ می گوید، بلکه تمامیت ممنوعیت ها، التزام ها و آزادی های جزئی که به شکلی اجتماعی این فرافکنی را شیاردار و منظم می کنند. فرافکنی از این رو از ناهمگنی عملی و نظری متفاوت می شود (گرچه هر دو به شکلی یکسان با واقعیت های مدفوعی یا قدسی ارتباط یافته اند)، نه تنها در اینکه شکل دهنده خشونت علمی مربوط به دومی را مستثناء می کند (که معمولاً به شکلی متفاوت از مذهب نمایان می شود به همان اندازه که شیمی از کیمیاگری متفاوت است)، بلکه هم چنین در اینکه، تحت شرایط به هنجار، نیازهایی را فاش می کند که نه تنها تعدیل شدنی، بلکه قانع شدنی فرض شده اند.

8 شعر در نگاه نخست، به مثابه ی یک شیوه ی ذهنی فرافکنی با ارزش باقی می ماند (بدین صورت که به آدمی این اجازه را می دهد تا به جهانی سراسر ناهمگن دست یابد). و به آسانی می توان دید که کم تر از مذهب تنزل مقام پیدا کرده است. شعر همواره به سیستم های عظیم تاریخی فرافکنی بدل شده است. و تا جائیکه بتواند به شکلی خودگردان گسترش یابد، این خودگردانی آن را به مسیر یک مفهوم تام شاعرانه از جهان سوق می دهد که در هر بیانی از همگنیت زیبایی شناسانه پایان می یابد. ناواقعیت عملی عناصر ناهمگنی که شعر در حرکت وضع می کند، در واقع، شرط ضروری است برای استمرار ناهمگنیت: آغاز کردن از لحظه ای که این ناواقعیت خود را فوراً به مثابه ی یک واقعیت برتر بنیاد می نهد، که رسالتش زدودن (یا تنزل دادن) واقعیت مبتذل پست است، شعر به ایفا کردن نقش متعارف اشیاء تقلیل یافته است، و، در مقابل، پست ترین ابتذال یک ارزش مدفوعی همواره نیرومند را به کار می گیرد. 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 11:45  توسط سروش سمیعی  | 

مقدمه «آبی نیمروز»: ژرژ باتای

مقدمه «آبی نیمروز»: ژرژ باتای

 

برای آندره ماسون

 

در لندن، در یک سرداب، در مجاورت عیاشخانه ای ـ از چرک ترین مکان های نفرت زا ـ درتی مست بود. مطلقاً مست. من در کنارش بودم (دستم هنوز از بریدگی یک لیوان شکسته بسته بود.) درتی آن روز لباس شب باشکوهی به تن داشت (من نتراشیده و ژولیده بودم.) هنگامیکه ساق های کشیده اش را دراز کرد، به تشنجی سخت فرو رفت. مکان پر بود از مردان، با چشم های شوم شان؛ چشم های این مردان مبهوت سیگارهای تمام شده را به یاد می آورد. درتی ران های برهنه اش را با دو دست در آغوش گرفت. مویه کرد همچنانکه به پرده ی شلخته و چرک چنگ می زد. او همانقدر که مست بود، زیبا بود. خیره به چراغ گازی، چشم های خشمگینش را، به اطراف چرخاند. ـ

فریاد زد: «چه می شود؟» ـ

در همان دم، همچون توپی که از میان توده ی غبار بیرون می زند، از جا پرید. از چشم های متورم چون مترسکش، سیلی از اشک جاری شد. ـ

بار دیگر فریاد زد: «تراپمن!» ـ

هنگامیکه مرا دید، چشمانش گشاده تر شدند. با دستان بلندش، بر سر بیمار من دست کشید. پیشانی ام از تب خیس بود. با التماسی وحشیانه، ضجه می زد، به صورتی که آدم قی می کند. هق هق می کرد آنچنان سخت که موهایش غرقه در اشک بودند. ـ

صحنه ای که این کارناوال تهوع آور در آن گذشت ـ پس از آن، لابد موش ها بایست خیزده اند بر کف زمین، به دور دو بدن که با بی پروایی دراز کشیده بودند ـ به هر صورت سزاوار داستایوسکی بود. ـ

مستی ما را، در پی واکنشی عبوس به عبوسانه ترین اجبار، به سستی و فتور واداشته بود. ـ

 

پیش از اینکه کاملاً تحت تأثیر مشروب قرار بگیریم، تصمیم گرفتیم به اتاقی در ساووی برویم.  درتی تذکر داد که مسئول آسانسور بسیار کریه است (در کینه ی اونیفورم سخاوتمندانه اش، شاید یک گورکن را یافته باشید.) ـ

با خنده ای دیوانه وار در گوشم این را خاطر نشان کرد. حرف های او زشت بود ـ همچون یک زن مست سخن می گفت. ـ

«تو می دانی ـ» از سکسکه کردن رنج می برد، پس از مکث کردنی کوتاه ادامه داد، «وقتی یک بچه بودم. . .به یاد می آورم. . .با مادرم به اینجا آمدم. اینجا. حدوداً ده سال پیش. درست وقتی دوازده سالم شده بود. . . .مادرم یک بانوی پیر پژمرده بود، مثل ملکه ی انگلستان. . . پس، اینطور اتفاق افتاد، از آسانسور که بیرون آمدیم، آسانسورچی ـ ما فقط او را دیدیم ـ» ـ

«چه کسی ـ او را؟» ـ

«بله. همان آدم امروز. او در طبقه ی ما توقف نکرد ـ آسانسور طبقات بیشتری را بالا رفت ـ او با صورتش زمین افتاد. تعادلش را از دست داد ـ مادرم ـ» ـ

درتی از خنده منفجر شد، همچون یک ماه زده. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. ـ

در تقلا برای یافتن کلمات، به او گفتم: «بیشتر از این نخند. با داستانت هرگز به جایی نخواهی رسید.» ـ

او از خندیدن دست کشید و شروع کرد به فریاد زدن: «آه، من، احمقانه است، می رسم ـ من باید، . . .، نه، نه من داستانم را تمام خواهم کرد. مادرم. نه تکان دهنده، با دامن روی سرش، بزرگترین دامنش. مثل یک مرده. دیگر حرکتی نمی کرد. آنها برش داشتند و روی تخت خوابی بردند. او شروع کرد به قی کردن ـ تا ابروهایش دم کرده بود ـ آن زن . . . مثل یک بولداگ بود. ترسناک بود.» ـ

پست و فرومایه، به درتی گفتم: «من هم باید جلوی تو بیفتم، مثل او . . .» ـ

او پرسید: «می خواهی خودت را زمین بیندازی؟» بی هیچ لبخندی، درون دهانم را بوسید. ـ

«شاید.» ـ

 

به حمام رفتم. بسیار رنگ پریده بودم. بی هیچ دلیلی برای مدتی طولانی در آینه به خودم نگاه کردم؛ به شکلی هولناک ژولیده بودم، تقریباً زمخت، با چهره ی آماسیده ای که حتی زشت هم نبود، و نگاه ترشیده ی مردی درست بیرون از تخت خواب. ـ

درتی در اتاق خواب تنها بود. اتاقی بزرگ، منور به انبوهی از چراغ های سقفی. سرگردان بود، مرتب رو به جلو قدم می زد، انگار که نباید از حرکت باز ایستد. براستی شوریده به نظر می رسید. ـ

شانه هایش به حد گستاخی برهنه بودند. در آن نور بود که من تلألوی موهای بلوندش را غیر قابل تحمل یافتم. ـ

با این حال، او احساس پاکی را به من بخشید. حتی در هرزگی موهایش، چنان خلوصی در او موج می خورد که من گاه بگاه می خواستم بر پاهایش بخزم. از او ترسیده بودم. فرسوده شدنش را دیده بودم. او در آستانه ی سقوط بود. بنا کرد به بریده بریده نفس کشیدن، نفس نفس زنان همچون یک حیوان؛ خفه شده بود. هدفش، دیوانه کردن من بود. متوقف شد ـ فکر می کنم پاهایش در زیر لباسش پیچ و تاب می خوردند. بی شک، در شرف آغاز هذیان گفتن بود. ـ

او زنگ پیشخدمت را زد. ـ

 

پس از چندی، یک پیشخدمت مو سرخ، سبزه رو و نسبتاً خوش چهره وارد شد. انگار برای بو، دهان بندی بسته بود. یک بوی بسیار نامعمول و تا این حد زیاد، برای چنین مکانی: بوی فاحشه خانه ای پست. درتی از تقلا برای ایستادن روی پاهایش دست برداشت، نمی توانست بلند شود مگر اینکه دیواری برای تکیه کردن به آن پیدا می کرد. انگار در رنجی موحش دست و پا می زد. نمی دانم به چه هدفی امروز خودش را در عطرهای ارزان قیمت خفه کرده بود، ولی با حالت وصف ناپذیر درگیر شده بود، از زیر بغل و کتفش بوی تندی به مشام می رسید ، که با بوی عطرش نیز آمیخته شده بود، و تعفن یک بیمارستان را به یاد می آورد. دهانش هم بوی ویسکی می داد و آروغ می زد. . . ـ

دختر انگلیسی مبهوت بود. ـ

درتی اعلام کرد: «تو تنها کسی هستی که بهش نیاز دارم، اما اول باید آسانسورچی را به اینجا بیاوری. چیزهایی هست که می خواهم بهش بگویم.» ـ

پیشخدمت ناپدید شد؛ درتی، حالا گیج و منگ، رفت و روی یک صندلی نشست. با دشواری تمام یک بطری و یک گیلاس را کنار خودش، بر کف زمین گذاشت. ـ

پلک هایش سنگین می شدند. ـ

چشم هایش تقلا می کردند تا من را پیدا کنند. من دیگر آنجا نبودم، وحشت برش داشت. نومیدانه فریاد زد: «تراپمن!» ـ

پاسخی در کار نبود. ـ

برخاست و تقریباً پس از چند لحظه به زمین افتاد. روی زمین، جلوی در حمام؛ من را دید که روی یک نیمکت فرو افتاده بودم، نحیف و پریده رنگ. در مستی ام دوباره زخم دستم را باز کردم. خونریزی، سعی کردم با یک حوله جلوی خونریزی را بگیرم، خون به سرعت روی زمین می چکید. درتی، در مقابل من، با چشمان چون حیوانش به من خیره شده بود. صورتم را خشک کردم، پیشانی و بینی ام خونی شد. نور الکتیریکی به شکل کورکننده ای می تابید. قابل تحمل نبود، این نور که چشم ها را از پا در می آورد. ـ

در زدند. پیشخدمت وارد شد، پشت سرش هم مسئول آسانسور. ـ

درتی روی صندلی افتاد. پس از آن همه که به من خیره شده بود، چشم هایش فروکش کرده و دیگر نمی دیدند، از مسئول آسانسور پرسید: «در 1924 تو اینجا بودی؟» ـ

مسئول آسانسور پاسخ داد، بله. ـ

«می خواهم از تو بپرسم ـ آن بانوی بلند قد و کهنسال . . . همانکه روی زمین افتاد و شروع کرد به بالا آوردن . . .  او را به یاد می آوری؟» ـ

درتی از لابلای لب های مرده اش شمرده سخن می گفت، و هیچ چیز نمی دید. ـ

با شرمی هولناک دو خدمتکار با نگاهی کج هم دیگر را برانداز می کردند و از هم سئوال می پرسیدند. ـ

«یادم است،» خدمتکار تأیید کرد: «درست است.» ـ

(این من، که در چهارمین دهه ی زندگی اش حضور داشت، گویا چهره ی یک قبرکن دزد را داشت، اما از آن روغن مالی شده هایی که انگار در روغن غلطتانده شده بودند.) ـ

درتی پرسید: «یک گیلاس ویسکی؟» ـ

هیچ کس پاسخی نداد. هر دو شخصیت آنجا ایستاده بودند، محترمانه و با امیدی محنت زا. ـ

 

درتی خواست تا کیف پولش را به او بدهند. حرکاتش آنقدر لش و کند بودند که دقیقه ای مدید طول کشید تا دستش را به ته کیفش برساند؛ همان لحظه که بسته ی اسکناس ها را پیدا کرد، آن را روی زمین پخش کرد و تنها گفت: «تقسیم اش کنید.» ـ

قبرکن کاری برای انجام دادن پیدا کرد، به سرعت بسته ی پول را از زمین برداشت و شروع کرد به شمردن پول ها، با صدای بلند. در مجموع بیست اسکناس. ده تا را به پیشخدمت داد. ـ

پس از مدتی، او پرسید: «ما می توانیم برویم؟» ـ

«آه، نه، فعلاً نه. لطفاً بنشینید.» ـ

به نظر خفه شده بود؛ خون به چهره اش هجوم آورده بود. به نشان احترام، دو خدمتکار سر پا ماندند، اما سرخ و نگران بودند، تا حدی گیج به خاطر انعام، تا حدی هم به خاطر موقعیت نامعمول و درک نشدنی شان. ـ

درتی بی صدا و خاموش فرو نشسته روی صندلی باقی ماند. خاموشی مدیدی در کار بود: که می توانستید صدای قلب های مان را در کنار بدن های شان بشنوید. به آن سوی در رفتم، رنگ پریده و ناخوش، صورتم با خون آغشته شده بود؛ سکسکه می کردم و کم مانده بود استفراغ کنم.  هراسان، خدمه ها دیدند که آب از روی صندلی و زیر پاهای مهمان زیبایشان روی زمین می چکید. هنگامیکه ادرار در گودال ایجاد شده روی فرش جمع می شد، صدای باز شدن روده ها زیر لباس زن جوان شنیده شد، چغندر-سرخ، چشم هایش رو به بالا چرخیده بودند، روی صندلی اش، همچون یک خوک در زیر چاقو می لولید. ـ

 

پیشخدمت لرزان و به حال تهوع افتاده باید درتی را می شست، او که بار دیگر آرام و راضی به نظر می رسید. گذاشت تا پیشخدمت او را بشوید و صابون بزند. مسئول آسانسور پنجره های اتاق را باز کرد تا بو بکلی بیرون برود. ـ

پس از آن، پارگی دستم را باندپیچی کرد تا جلوی خونریزی را بگیرد. ـ

همه چیز به جای خود بازگشته بود. ـ

پیشخدمت کار لباس ها را تمام کرده بود. شسته شده، خوش بو، زیبا تر از همیشه، درتی روی تخت دراز کشیده بود، و باز هم می نوشید. مسئول را وادار کرد بنشیند. مرد کنارش، روی یک صندلی دسته دار نشست. در این لحظه، مستی، سپیدی رها شده ی یک کودک، یک دختر کوچک را  به او بخشید. ـ

حتی زمانیکه خاموش بود، درتی رها شده به نظر می رسید. ـ

گه گاه به خودش می خندید. ـ

دست آخر به مسئول آسانسور گفت: «بگو ببینم، در تمام این مدت تو در ساووی بوده ای، باید تجربیات نفرت آوری را از سر گذرانده باشی.» ـ

او پس از آنکه گیلاس ویسکی اش را تمام کند، که به نظر می رسید او را گرفته و خونسردی را به او بازگردانده بود، پاسخ داد: «آنقدرها زیاد هم نبوده، مهمان های اینجا خوش رفتار اند، مثل یک قاعده است.» ـ

«آه، خوش رفتاری ـ که شیوه ی کاملی از زندگی است، نه؟ درست مثل مادر مرحومم که در جلوی چشمان تو تعادلش را از دست داد و روی آستین هایت بالا آورد. . .» ـ

و درتی از خنده منفجر شد، در آن خلاء نیز هیچ واکنشی در کار نبود. ـ

درتی ادامه داد: «تو می دانی چرا همه خوش رفتار اند؟ آنها ترسیده اند، می فهمی؟ دندانهایشان به هم می خورد ـ برای این است که جرأت نشان دادن چیزی را به خود نمی دهند. می توانم حس کنم که خودم ترسیده ام. بله، مرد مهربان من، من ترسیده ام. حتی از خود تو. ترس از مرگ ـ» ـ

پیشخدمت هراسان پرسید: «مادام، یک لیوان آب میل دارید؟» ـ

درتی گستاخانه پاسخ داد: «گه!» زبانش را به سمت او بیرون آورد و گفت: « فراموش نکنم، من مریض شدم، اما هنوز مقداری مغز توی سرم باقی مانده است.» سپس گفت: «گائیدی، چیزهایی مثل آن باعث می شوند من بالا بیاورم، می شنوی؟» ـ

با ملایمت، حرفش را قطع کردم. ـ

همانطور که از او خواستم جرعه ی دیگری از اسکاچ بنوشد، به مسئول گفتم: «قبول کن اگر تو را گرفته بود، او را خفه کرده بودی.» ـ

درتی جیغ زد: «حق با توست. به آن پنجه های بزرگ نگاه کن، به پنجه هایش که شبیه پنجه های گوریل است. مثل خایه پر از مو هستند.» ـ

مسئول اعتراض کرد: «اما مادام، من اینجا هستم تا به شما کمک کنم.» ـ

«چه خیالی! نه، توی ابله، من به خایه های تو نیاز ندارم. احساس می کنم معده ام به هم ریخته است.» ـ

همانطور که خرخر می کرد، آروغ می زد. ـ

پیشخدمت به سرعت رفت و با یک لگن بازگشت. او تماماً نوکرمأب و نجیب به نظر می رسید. رنگ پریده و بی میل آنجا نشستم. پشت سر هم به نوشیدن ادامه می دادم. ـ

درتی حالا حرف هایش را درباره ی پیشخدمت شروع کرد: «و اما  تو ـ تو ، دختر نازنین. توی جلقو، به قوری های توی ویترین نگاه کن برای زمانیکه خودت خانه دار شدی. اگر من کُس تو را داشتم، اجازه می دادم همه آن را ببینند. وگر نه، یک روز یک سوراخ برای خودت پیدا می کنی و در حالیکه خودت را می خراشی از شرم می میری.» ـ

وحشت زده، و به تندی به پیشخدمت گفتم: «کمی آب روی صورتش بریز ـ نمی بینی دارد از گرما می سوزد؟» ـ

پیشخدمت بی درنگ به تقلا کردن افتاد. یک حوله ی خیس را روی پیشانی درتی گذاشت. درتی خودش را کنار پنجره کشاند. پائین رود تمز را دید و، در پس زمینه، تعدادی از بلندترین ساختمان های لندن، که حالا در مستی بزرگ تر شده بودند. به سرعت در فضای باز قی کرد. برای تسکین من را صدا زد، و، همانطورکه پیشانی اش را گرفته بودم، در فاضلاب شنیع آن منظره نمایان شدم: آپارتمان های مجللی که مغرورانه از میان ابر و مه به چشم می آمدند. ـ

با خیره شدن به لندن، اغلب زیر گریه می زدم، مضطرب و مشوش بودم. همانطور که در هوای سرد نفس می کشیدم، خاطرات کودکی ـ از دختران کوچک، برای مثال، آنکسی که در بازی تلفن و دیابلو استفاده می کردم ـ با تصور پنجه های میمون وار مسئول آسانسور ادغام شد. آنچه اتفاق افتاده بود، برایم مبتذل و به نوعی مضحک به نظر رسید. من خودم خالی بودم. بدشواری حتی می توانستم برای پر کردن این خلاء ترس های جدیدی را خلق کنم. احساس خفت و ناتوانی کردم. در قاب نامطیع و بی تفاوت ذهن بود که درتی را در بیرون دنبال کردم. درتی من را به رفتن واداشت؛ با اینحال، نمی توانستم هیچ مخلوق انسانی را متروک تر و آواره تر درک کنم. ـ

این تشویش که حتی برای لحظه ای این بدن سست را، که صرفاً برای تبیین یک توانایی شگرف آماده شده است، رها نمی کند: ما، بی هیچ ملاحضه ای نسبت به طبقه بندی های قراردادی به پیش بردیم، تا هر انگیزش ممکنی را در اتاقی در ساووی، به همان خوبی غوطه خوردن، در هر کجا که می بایست، حذف کنیم. ـ  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 11:35  توسط سروش سمیعی  | 

آواز مالدورور: بخشی از بند سیزدهم: کشتی مغروق و کوسه ها (نخستین عشق مالدورور)، لوتره آمون

روحی را می جستم همانند روح خودم، و نمی یافتمش. هفت دریا را به دنبالش شدم، اصرارم به کارم نمی آمد. با این حال یارای تنها ماندن نداشتم. نیازم کسی بود موافق با طبیعتم؛ بیرون از اینجا کسی وجود دارد با افکاری به مانند افکاری که من در سر دارم. بامداد بود، خورشید افق را سرخ میکرد، با تمام شکوه و جلالش، و در پیشگاه چشمانم مردی جوان بر خاست که در پیشگاهش در برخاستنش، گل ها جوانه می زنند، نزدیکم آمد، دستانش را باز کرد: «من به نزدت آمدم ای کسی که مرا می جستی. خدا را شکر می کنم.» اما پاسخ دادم: «دور شو. من هرگز تو را نخاندم. من همراهی تو را نمی خواهم. . . .» بامداد بود، شب تازه حجاب تاریکی را که بر طبیعت انداخته بود پس می کشید. زنی زیبا، شکلش را به عریانی می توانستم دریابم، و نیز تأثیر سحر و جادویش را بر خودم. با شفقت به من خیره شد، هرچند یارای سخن گفتن با من را نداشت. پس گفتم: «نزدیک تر شو. تا چهره ات را بدرستی ببینم، چراکه از این فاصله نور آنچنان ناتوان و ضعیف است که نمی توانم سیمایت را دریابم.» سپس، محجوبانه، با چشم هایی که به زیر انداخته بود، در میان سبزی مرغزار خرامید، و به کنارم آمد. تا دیدمش: «می بینم که نیکی و عدالت در سینه ات منزلت یافته است: ما هرگز نمی توانیم در کنار هم زندگی کنیم. تو هم اکنون ستایش گر زیبایی منی، که چه بسا زنی را در اندیشه فرو برده است، اما دیر یا زود، حتی از عشق بخشیدن به من افسوس خاهی خورد، چرا که تو روح من را نمی شناسی. نه اینکه به تو بی وفا باشم: به آن زنی که با چنین صداقت و رها بودنی قلبش را بر من عریان می کند، من پس خود را با همان رها بودگی و صداقت آشکار می کنم، اما این را به خوبی بشنو مباد که از یادش ببری: گرگ ها و بره ها به چشم یک همبستر به هم نگاه نمیکنند.»

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:8  توسط سروش سمیعی  | 

بخشی از «مازاد شعر»: ژاک گارلی

شعر آنچیزی ست که نه نامی دارد، نه آسایشی، نه مکانی، نه اقامت گاهی: شکافی ست که به سوی اثر حرکت می کند. در فضای ما تردد می کند چراکه زمان ماست. دست نیافتنی در هر یک از اشکالش، تنها به پیش موج می خورد تا گرایش پدیدار گشته اش را به توالی های پیش بینی ناپذیر ...متصل کند، شعر تاریخ خود را تراوش می کند به مثابه ی هواپیمایی که ردی از مارپیچ های تقلیل ناپذیر به جا می گذارد، و در خط گذاری ها  آنچه در آسمان نیلگون نقطه ای سفید بوده را می خواند. بر انفجار پر ستاره ی زبان تکیه می زند، طعمه ی پدیدار شده ی رخداد را می جود، ژست را از کاربردهای عملی بیرون می کشد، آن را از هدف های تماتیک جدا می کند، شعر آدمی را وا میدارد تا متحیر و سرگشته در صفحاتش پناهگاه و کلید ناممکن را جست و جو کند. بدون بخشودگی.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:58  توسط سروش سمیعی  |